به نام آشنای صبح دیرین
«رند»
◄ معنی لغوی
← برهان قاطع: مردم محیل( حیلهگر)، زیرک، بیباک، لاابالی و بیقید، شخصی که ظاهر خود را در ملامت دارد و باطنش سلامت باشد
← غیاثالغات: منکری که انکار او از زیرکی باشد نه جهل
← دهخدا: آنکه با تیزبینی و ذکاوت خاصی سالوسان(افراد دورو و چاپلوس) را چنانکه هستند شناساند؛ نه چون مردم عامی
◄سابقه ی واژه رند : این واژه در معنای اولیهی خود برابر است با مردم بی سروپا و اوباش؛ چنانکه در تاریخ بیهقی در ذکر بردارکردن حسنک وزیر میآید: « آواز دادند که سنگ دهید، هیچ کس دست به سنگ نمیکرد و همه زار میگریستند، خاصه نیشابوریان؛ پس مشتی رند را سیم دادندکه سنگ زنند، و مرد خود مُرده بود که جلادش رسن به گلو افکنده و خبه کرده »
یا سنایی می گوید: « بر سر من گماشت رندی چند همچو او ناکس و ذمیم شیَم = بداخلاق»
ولی در میان شعرای فارسی زبان، نخستین بار در دیوان «سنایی» است که رند قدر میبیند و به صدر مینشیند.
« هرچه اسبابست آتش درزن و خرّم نشین رندی و ناداشتی بهْ روز رستاخیز را»
« تا خدمت رندان نگـزینی بـه دل و جـان شایستهی سکّـان سماوات نگردی»
در رباعیّات خیام دوبار به کار رفتهاست:
«هرناله رندی به سحرگاه زند از طاعت زاهدان سالوس بهْ است»
این واژه در عطار، سعدی، سلمان و ... به همین شکل سنایی و خیام بهکار میرود و رند، مست و عاشق پیشه و و مخالف با زهد و زاهد ریایی و نام و ننگ است.
اما این واژه در دیوان حافظ رنگ و جلا و رونقی دیگر مییابد.
حافظ نظریهی عرفانی «انسان دقیق یا آدم حقیقی» را از عرفان پیش از خود گرفت و آن را با همان طبع آفرینشگرِ اسطورهساز خود بر رند بیسر و سامان اطلاق کرد و رندان تشنهلب را « ولی » نامید:
« رندان تشنهلب را آبی نمیدهد کس گویا ولیشناسان، رفتند از این ولایت»
این واژه حدود 80 بار در دیوان حافظ به کار رفته است.
دلیل این ارزش یافتن را باید در عصر او جستجو کرد. در عصر او اعمالی که باید از یک رند سر بزند از افرادی به ظاهر متشرع و در باطن بیدین سر میزند. این اعمال از زاهد ریایی و صوفی و عارف دل لطیف طبع حافظ را به درد میآورد و رندان را بر صدر مینشاند و دشمن زاهد ریاکار و شیخ بهظاهر پاکدامن می شود.
حافظ به خود نپوشید این خرقهی میآلود ای شیخ پاکدامن، معذور دار ما را
◄برخی مشخصههای رند در اشعار حافظ:
←در ظاهر متناقض و در باطن متعادل
←اهل هیچ افراط و تفریطی نیست
←به رستگاری میاندیشد
←برخلاف زاهد، اهل اصالتدادن افراطی به آخرت نیست
←اهل مدارا است
←و ...
ساقينامه
به نقل از دهخدا «نوعی شعر مثنوی در بحر متقارب [مثمن مقصور یا محذوف] است [وزن و گویش حماسی دارد] که در آن شاعرخطاب به ساقی کند و مضامینی در یاد مرگ و بیان بیثباتی حیات دنیوی و پند و اندرز و حکمت و غیره آورد. با اینکه این نوع شعر را به علت ذکر باده و جام با سایراشعار خمریه مناسبتی است اما دو شرط اینکه مثنوی باشد و در بحر متقارب گفته آید آن را نوع خاصی در میان اشعار فارسی قرار میدهد و نیز روح خاص فلسفی و اخلاقی و عرفانی این نوع منظومهها با مضامین عادی سایر خمریات تفاوتی آشکار دارد.»
برای مثال ساقینامه متفاوت از مغنّینامه و خمریه است. مغنینامه خطاب به مغنی است و دعوت و ترغیب اوست به خواندن آواز و سرود و رامشگری (به نقل از دهخدا). شعرهایی که در توصیف شراب سروده شوند خمریه نامیده میشوند (مانند خمریههای رودکی و منوچهری. خمریه از عرب وارد فارسی شده و والد ساقینامه شمرده میشود.) هرچند که برخی فردوسی را پایهگذار ساقینامه میدانند، نظامی گنجوی، ملهم از ابیات پراکندهٔ شاهنامه، سرایندهٔ نخستین منظومهٔ مستقل از این نوع است. بعدها دیگران نیز راه نظامی را ادامه دادند و ساقینامه را به سبکی در شعر کلاسیک ایران تبدیل نمودند. ساقینامهٔحافظ، میر رضی آرتیمانی و نظامی معروفترین ساقینامههای ادبیات ایرانند. اجرای آوازی ساقینامهها (که صوفینامه نیز نامیده میشوند) معمولاً در مایههای بیات اصفهان و ماهور (و بعضی وقتها نوا) است. ساقینامه در افشاری "کشته مرده" هم نامیده میشود.
ابیاتی از ساقینامهٔ رضیالدین آرتیمانی:
الهی به مستان میخانه ات
به عقل آفرینان دیوانه ات
به مستان افتاده در پای خم
به رندان پیمانه پیمای خم
که خاکم گل از آب انگور کن
سراپای من آتش طورکن
ابیاتی از ساقینامهٔ حافظ:
بیا ساقی آن می که حال آورد
کرامت فزاید کمال آورد
بیا ساقی آن می که عکسش ز جام
به کیخسرو و جم فرستد پیام
به من ده که بدنام خواهم شدن
خراب می و جام خواهم شدم
بده تا روم بر فلک شیر گیر
به هم بر زنم دام این گرگپیر
ابیاتی از ساقینامهٔ وحدت کرمانشاهی:
بیا ساقی و می به گردش درآر
که دل گیرم از گردش روزگار
میی ده که چون ریزیش در سبو
برآرد سبو از دل آوازاو
ابیاتی از ساقینامهٔ امیدی تهرانی:
بیا ساقی آن تلخ شیرین گوار
که شیرین کند تلخی روزگار
بیا ساقی آن جام گیتی نما
که از جم رسیدست دورش به ما
بیا ساقی آن آفت عقل و هوش
بیا ساقی آن لعبت لعل پوش
به من ده که بی هوشی ام آروزست
به مستان هم آغوشی ام آروزست
ابیاتی از ساقینامهٔآبتین پوریا:
بیا ساقی آن قبله عارفان
که گردند گردش همه عاشقان
به من ده که گردم ز غم ها جدا
ز زنجیر دنیا شوم من رها
بیا ساقی آن آب آتش فروز
همان آتش مشعل عقل سوز
بیا ساقی آن باده ی دلربا
همان ارغوانی می جانفزا
به من ده که مستور خواهم شدن
پر از شادی و شور خواهم شدن
آرش كمانگير
آرش کمانگیر یا آرش تیرانداز یا آرش شیواتیر (به اوستایی: اِرِخْشَه و به پهلوی اِرَش شیپاکتیر) نام یکی از اسطورههای کهن ایرانی و از سوی دیگر نام شخصیت اصلی این اسطورهاست. آرش، بزرگزادهای از باشندگان (ساکنین) طبرستان و از سپاهیان منوچهر بود که پس از خاتمه جنگ ایران و توران به عنوان کماندار ایرانی برای بازشناختن مرز ایران و توران برگزیده شد و از بالای کوه "اییریو خشوتا" از چهارمین کشور روی زمین در زادگاه فریدون رفت و با تمام نیرو تیری را به سوی کوه "خوانونت" در خاور رها کرد . در زمان پادشاهیمنوچهرپیشدادی، در جنگی با توران، افراسیاب سپاهیان ایران را در مازندران محاصره میکند. سرانجام منوچهر پیشنهاد سازش میدهد و تورانیان پیشنهاد آشتی را میپذیرند و برای پذیرش این پیشنهاد سازش و کوچکانگاری ایرانیان پیشنهاد میکنند که یکی از پهلوانان ایرانی بر فراز البرز تیری بیندازد و محل فرو افتادن آن تیر، مرز ایران و توران شناخته شود . در ایران کسی جرات این کار را به خود نمیدهد. آرش که پیک لشکر ایران بود پیامی را به لشکر توران میبرد. پادشاهتوران برای کوچک شماردن بیشتر ایرانیان خود آرش را برمیگزیند و آرش وادار به پذیرش این کار میشود . از آن سو در لشکر ایران همه بر آرش خرده میگیرند که چرا این پیشنهاد را پذیرفتی و اینکه این کار باعث ننگ ایران خواهد شد. آن گاه آرش بر فراز دماوند میرود و تیر را در چله کمان گذاشته و پرتاب میکند . آرش که همه هستی و توانش را برای پرتاب تیر گذاشته بود، پس از این تیراندازی از خستگی جان میدهد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش میشود و روانش در تیر دمیده میشود. تیر از بامداد تا هنگام غروب خورشید پرواز کرده و در کنار رود جیحون یا آمودریا بر درخت گردویی فرود میآید، که آنجا مرز میان ایران و توران خوانده میشود. بر پایه برخی واگویهها اسفندارمذ تیر و کمانی که به آرش داده بودند و گفته بودند که این تیر بسیار دور خواهد رفت اما هر کس که تیری با آن بیاندازد، جان خواهد داد. با این همه آرش آماده برای از خودگذشتگی بود و آن تیر و کمان را گرفت.
بسیاری آرش را از نمونههای بیهمتا در اسطوره های جهان دانستهاند؛ وی در ایران، نماد جانفشانی در راه میهن است.
واگویی داستان آرش کمانگیر در شاهنامه نیامده است اما شاهنامه از آرش کمانگیر نام برده است و در شاهنامه به داستان آرش اشاره شدهاست. برای نمونه در بخش پادشاهی شیرویه:
چوآرش که بردی به فرسنگ تیر
چو پیروزگرقارنشیرگیر
بزرگان که از تخم آرش بدند
سبکبار و جنگی و چابک بدند
ازان زخم آن پهــــلو آتشی
که سامیش گرزست و تیرآرشی
دو فرزند او هــم گرفتار شد
برو تخمه آرشی خوار شد
جوان بیهنر سخت ناخوش بود
اگــر چند فرزندآرشبود
مـــن از تخمهٔ نامورآرشــم
چو جنگ آورم آتش سرکشم
اسطوره آرش کمانگیر از داستانهایی است که در اوستا آمده و در شاهنامه از آرش در چند شعر با سرفرازی نام برده شده اما داستان یا اسطوره آرش در شاهنامه بیان نشده است . نام پهلوانی کماندار از لشکر منوچهر. منوچهر در آخر دوره حکمرانی خویش از جنگ با فرمانروای توران، افراسیاب، ناگزیر گردید. نخست غلبه افراسیاب را بود و منوچهر به مازندران پناهید لکن سپس بر آن نهادند که دلاوری ایرانی تیری گشاد دهد و بدانجای که تیر فرود آید مرز ایران و توران باشد، آرش نام پهلوان ایرانی از قله دماوند تیری بیفکند که از بامداد تا نیمروز برفت و بکنار جیحون فرود آمد و جیحون حدّ شناخته شد. در اوستا بهترین تیرانداز را «اِرِخ ِش َ» نامیده و گمان میرود که مراد همان آرش است . طبری این کماندار را « آرش شاتین» مینامد و نولدکه حدس میزند این کلمه تصحیف جمله اوستائی «خَشووی ایشو» باشدچه معنی آن «خداوند تیر شتابنده » است که صفت یا لقب آرش بودهاست. و بروایت دیگر رب النوع زمین (اسفندارمذ) تیر و کمانی به آرش داد و گفت این تیر دورپرتاب است لکن هرکه آن را بیفکند بجای بمیرد. و آرش با این آگاهی تن به مرگ درداد و تیر اسفندارمذ را برای سعه و بسط مرز ایران بدان صورت که گفتیم بیفکند و درحال بمرد. (از تاریخ ایران باستانحسن پیرنیا):
چون کار بقفل و بند تقدیر افتد
از جیب خرد کلید تدبیر افتد (خسروی)
آرش گهرم ولی چو برگردد بخت
در معرکه پیکان و پر از تیرافتد
از آن خوانند آرش را کمانگیر
که از آمل به مرو انداخت یک تیر (ویس و رامین)
ترا زیبد نه آرش را سواری
که صدفرسنگ بگذشتی زساری
و افراسیاب تاختنها آورد و منوچهر چند بار زال را پذیره فرستاد تا ایشان را از جیحون زان سوتر کرده، پس یک راه افراسیاب با سپاهی بی اندازه بیامد و چند سال منوچهر را حصار داد اندر طبرستان و سام و زال غايب بودند و در آخرصلح افتاد به تیر انداختن آرش و از قلعه آمل با عقبه مزدوران برسید و آن مرز [ را ] توران خواندهاند. (مجمل التواریخ ) . در کتابهای پهلوی و نیز در کتابهای تاریخ دوران اسلامی به آن اشاراتی شدهاست. ابوریحان بیرونی، در کتاب خود به نام «آثارالباقیه» به هنگام توصیف «جشن تیرگان»، داستان آرش را بازگو میکند و ریشه این جشن را از روز حماسه آفرینی آرش میداند . در اوستا آرش را اَرِخشه خواندهاند و معنایش را نیز کسانی معناهایی کردهاند . از آن دسته «تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نیرومند» و «خداوند تیر شتابان». برخی بر این باورند که منظور از آرش، فرمانروای پارتی گرگان بوده که به زور تیر و کمان دشمن را از مرز ایران دور کردهاست.
به امیدبرکامی
برچسب:
نویسنده: مینا حبیبی